X
تبلیغات
رایتل
جمعه 26 بهمن‌ماه سال 1386
سلام
داغ داغ گفتم که از کوهی که امروز رفتیم بنویسم.قبل از این باید بگم که دوستان مثل خود من حال نظر گذاشتن ندارند،ولی آخه منم بفهمم که حرفهام چرت هست یا نیست،همین جور کانتر بالا می ری و کسی هم نظر نمی ده.
بعد از مدتها،کلی این ور و اون ور کردن عده ای از بچه های دانشکده توانستند تا به بهانه کوهنوردی دور هم جمع شوند.دوستانی که، هر کدام باداشتن نظرات مختلف توانستند همدیگر را درک و تحمل کنند. نمیدونم درست می گم یا غلط، کم کم داریم به هم وابسته می شیم.اگه صبح همدیگر رو در سایت دانشکده نبینیم،به هر طریقی از همدیگر پرس و جو می کنیم.شب ها هم بدون هم از سایت بیرون نمی ریم.امید بسیار دارم که در آینده بعد از فارغ التحصیلی، با این که سرنوشت، هرکدام از ما را به یک گوشه ای از این کره خاکی روانه می کند،باز هم همراه و همدل باشیم.ان شاء الله.
از این حرف ها بگذریم.جمع کردن دوستان مکافاتی بود.با مشورت دوستان تصمیم گرفتم که هر طور شده آخر هفته بریم کوه،مثل سال گذشته.کلی مشکلات پیش آمد.عده ای بهانه می آوردند که جمعیت ما در مقابل شما ها کم است نمی آییم.عده ای هم که کلا این جور اردو ها را نمی پسندیدند.بعد از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که جمعه 7صبح ،چهار راه پارک وی، قرار مان باشد.5شنبه هر کی بهم زنگ می زد می گفت فلانی برنامه هنوز برقراره؟من هم با قاطعیت می گفتم بله حتی اگه خودم برم.
با این که زیاد کوه رفتم و با افراد مختلفی هم رفتم، این یکی اگه بی نظیر نباشه کم نطیر بود.همه با برنامه ریزی درستی که کرده بودند،قبل از ساعت 7 آمدند.خوشبختانه تعداد اتومبیل هایمان به اندازه کافی بود که بتوانیم همه سوار شیم.در نتیجه از گفتن جمله" جای همه خالی بود" معذورم.البته فکر این را هم کرده بودیم که اگر ماشین کم داشتیم چه کنیم.ولی خوب خیلی راحت رفتیم.خرجمان هم زیاد نشد.همکاری و همیاری بچه ها عالی بود.این که بدون نق زدن منتظر باشیم تا همه جمع شوند.این که به فکر عده ای برسه که احتمالا ما پسر ها به فکر صبحانه نیستیم و علاوه بر صبحانه خودشان برای بقیه هم تدارک ببینند.این که برای استفاده از یخ شکن هیچ اصرار خاصی نداشته باشند.این که با این که بیمار هستی و می دونی که ممکن است برایت مشکل پیش بیاد باز هم بیای کوه تا نشاط اردو کم نشه.این موارد گرچه کوچک و کم اهمیت جلوه می کند،اما به نظرم در عمق افکار ما تاثیر می گذارد.این طور رفتار کردن نیاز به عقبه و فرهنگ دارد.تو این اردو گروهی، با ما همراه شدند که با این که از ما بزرگتر بودند کاملا با جمع همراهی می کردند،به خوبی اعتماد داشتند.
یک مورد دیگه که برام جالب بود و آموزنده درک و ظرفیت دموکراسی و تعقل جمعی بود.تا حالا کوه نرفته بودم که برف شدیدی ببارد،و به سرعت مه فضای کوهستان را بگیرد.برای همین تصور درستی یا بهتر بگم پیش بینی درستی نمی تونستم بکنم.
عابد باید یواش می آمد تا این که فشارش زیاد تغییر نکنه.قسمتی از راه با او همراه شدم.یاد خاطرات دبیرستان و معلم های خوبی که داشتیم را کردیم.تصمیماتی هم برای کمک به مدرسه گرفتیم.بچه ها از ما فاصله گرفتند.در این فاصله که ما برسیم کلی بازی کردند و مثل کبک سر همدیگر را تو برف کردند.آنجا بود که کولاک شدید تر می شد.ولی هم عطش کوهنوردی و هم عطش برف بازی باقی بود.باید تصمیم می گرفتیم که بریم بالا یا برگردیم،من که فکر نمی کردم هوا بد تر بشه(با استناد به پیش بینی کارشناسان هواشناسی) دلم می خواست که بریم بالاتر،تا حد اقل ایستگاه دو را ببینیم.و به هدفی که از قبل داشتیم برسیم.برای همین تقریبا سکوت کردم.قرار شد که از بچه ها نظر بگیریم.با این که در این جور موارد کمی کار شوخی میشود و عابد استاد این کار هست،یک رای گیری نصفه و نیمه ای انجام دادیم.قرار شد که برگردیم.پایین که رسیدیم با خوم فکر کردم که عجب عقلی کردیم که برگشتیم،وگرنه معلوم نبود که با چه مکافاتی خونه می رسیدیم.این هم تجربه ای بود.
مسئله دیگر برنامه ریزی برای نهار بود.شرایط تصمیم گیری سخت شده بود.سه تا گزینه مطرح شد که گزینه دوم بیشترین رای را آورد.اما عده ای گفتند که نه قبول نداریم و نمی آییم،بی اختیار گفتم که ظرفیت دموکراسی نداریم.بعدا از این حرف خودم پشیمان شدم.آن عده گمان می کردند که گروه دیگری برای این که آنها نباشند گزینه سوم را مطرح کرده بودند،(یعنی با طرح آن گزینه عده ای را از همراهی باز دارند)با یک مذاکره ساده و خودمانی به آنها اطمینان دادم که اصلا نظر دوستان این نبوده است،آنها هم پذیرفتند. در نتیجه با رضایت کامل نظر جمعی توسط همه اجرا شد.فکر می کنم که از نتیجه کار هم راضی باشند.شاید نتیجه گیری بی موردی باشد،ظرفیت گردن نهادن به نظر اکثریت، ظرفیت درک نظرات دیگران نیاز به اطلاعات دارد.این اطلاعات هم از هوا نمی آید بلکه با حرف زدن،و داشتن حداقل اعتماد به همدیگر کسب می شود.
علی در زمانی که لازم بود و دید که می تواند یک بار بزرگی را از روی ما بردارد وارد عمل شد و قاطعانه محل غذا خوردن را انتخاب کرد و بدون هیچ مقدمه ای به همه اعلام کرد.انصافا هم از هر نظر جای خوبی بود.اگه او نبود تا مدتی در خیابان سرگردان بودیم.دوست وقت شناس اینه.
خلاصه کلام یک اردو خوبی برگزارشد.نکات منفی بسیار اندکی داشت.از ادبیات صحبت کردن بچه ها و تکیه هایی که به هم می انداختیم و خوش قولی بچه ها تا همکاری بچه ها و کمک کردن آنها حتی با ارائه نظرات کارشناسی.دست همه درد نکنه.البته این راه هم بگم شاید عده ای از بچه ها باشند که انتظار بیشتری داشتند.به احتمال زیاد انتظارات بی موردی نداشتند.
چند نکته هم بود.عده ای که در یک دانشکده مشغول تحصیل هستند.حداقل اخلاق عرفی که باید رعایت کنند این است که با دیدن هم دانشکده خود سلام کنند.اما متاسفانه عده ای به دلیلی که من خبر ندارم،این رفتار عرفی را رعایت نکردند.امیدوارم که از روی عناد نباشد.
نکته دیگر این که ما دانشجویان اصلا از انجام کمک های اولیه عاجزیم.اصلا بلد نیستیم.تا چیزی می شه همه همدیگر و رفیق بیمار مان را نگاه می کنیم.فکر کنم باید این آموزش را ببینیم.